Title: xôdâhâfez xosh bâshi!
Author / Translator: Kristina Lugn / Robab Moheb

‘Good Bye! Have A Great Time’ is poetry by the virtuous Swedish poet Kristina Lugn: an Adagio towards the end of ‘I’. Where the acceptance of death is absolutely inevitable, the language of Lugn is not the moaning, rather, sincere words, that in an atmosphere of deep tranquility tell her reader, how one may ‘pass away’ from death.

Lugn begins her journey with impressions that daily life through the dusty nebula of years have shared with her, not the chairs, not the positions, not the carrier. She only tells from her experience with ‘us’, what happened to her and that neither psycholgists nor any organisation of human could aid.

Lugn faces a broad field without a ride. To portrait a broad field without riding out, requires an own portfolio of instruments. And Lugn selects with great poetic precision her instruments in her sleeping room, her working room, her kitchen… And this makes her poem magnific, because the knife, the screwdriver, the pliers… all find their place in her poetry, without diminution of the grand lyrical essence.

Lugn, on her journey, travels through the many alleys of poetry and, as an adventerous explorer, discovers unknown lands. Sometimes, like Picasso, she deconstructs or even destructs: to the reader, scarced, for a moment, she may appear to be ‘the butcher’ sitting therein the poems.

Lugn is well aware of the profound meaning of life, love and death, moreover the instantaneous presence of ‘time’, time that is sand… through her fingers, time that disappears from the horizon of her view. ‘She’ knows what she exactly expects from her ‘word’.

عنوان:“خداحافظ، خوش باشی!”
نویسنده/مترجم: کریستینا لوگن / رباب محب
شابک: 9789186131135
«خداحافظ، خوش باشی!» اثرِ کریستینا لوگن شاعر و نویسنده‌یِ توانای سوئدی گامی نرم و آهسته است به سوی پایانِ «من». پذیرشِ مرگِ مطلقِ و گریزناپذیر است. اما زبان «خداحافظی» ِ لوگن زبان شِکوه و ناله نیست، بلکه او با آرامشِ تمام به خواننده‌اش می‌گوید که از کنار مرگ می‌توان گذشت. لوگن سفرش را از مفاهیمی آغاز می‌کند که زندگیِ روزمره و غبارِ سال‌ها به او ارزانی داشته، نه صندلی‌ها وپُست‌ها و مقام‌ها. او از تجارب‌اش با ما می‌گوید، از آن‌چه براو گذشته است واز این‌که نه روانشناسان و نه هیچ سازمانی توان حل مسائل او را ندارد. لوگن روبه‌رویِ دشتی ایستاده بدونِ سوارکار. ترسیمِ این دشت وسیعِ بدونِ سوارکار ابزارِ خاص خود را می‌طلبد. و لوگن ابزارِ تعریفِ دشت را در پیرامونِ خود، دراتاق خواب‌اش، دردفترِ کاراش، در آشپزخانه‌اش یافته وُ دست چین می‌کند. از‌اين‌روی است که چاقو و آچار فرانسه و میخ و موتور استارت و یا هر وسیله‌ی دیگری می‌تواند در شعر او جای‌گیرد، بدون این‌که از بارِ شعری سروده‌های‌اش کم‌شود. لوگن بی‌مهابا از کوچه‌پس کوچه‌هایِ شعروُواژه‌ها می‌گذرد ودرلباسِ یک جست‌وُجوگر دست به تجربه‌هایِ تازه می‌زند. گاهی همانند پیکاسو برای رساترکردنِ منظور‌اش دست به تقلیل وُ تنزل و شکستن می‌زند. انگار میان خطوط «قصابی» نشسته وُ هیچ‌کس را جرأتِ نزدیکی نیست. لوگن به خوبی به معنایِ زندگی، عشق و مرگ آگاه‌است. و به حضورِ بی‌وقفه‌یِ زمان نیز! زمانی‌که مثل شن ازلای انگشتان‌اش فرومی‌ریزد واز افقِ نگاه‌اش محو‌می‌شود. اوبه درستی می‌داند که از واژه‌های‌اش چه می‌خواهد.